+ - x
 » از همین شاعر
1 راز آفرینش
2 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
3 اسیر
4 سوگ سرود ۲
5 از آنسوی هستی
6 خلوت شاعرانه ام هوس است
7 مهمان یاد های توام در دوام شب
8 بیخ سوزان
9 شهرزاد
10 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد

 » بیشتر بخوانید...
 بده آن باده جانی که چنانیم همه
 دل آتش پرست من که در آتش چو گوگردی
 جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم
 پاییز
 العشق یقول لی تزین
 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
 تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
 وطن

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

شهرزاد، ای قصه گوی روزگار
دیدی آخر شهر من هم
قصه شد
قصه یی از غصه های روزگار
شهر من را دیده بودی هیچ تو؟
شهر نه، آیینه بود
بازتاب اشتیاق عاشقی
عشق های بی غروب و امقی
ازدل بازار و كویش میدمید
چشم یاران قصه های آشنا
از نگاه شهر در خود میگشود
شهر نه، جانانه بود
واژه الفت- گیاه باغهاش
عشق- ابری در كبود سینه اش
قامت یاری- درخت سرو او
وه چه شهری، شهر زاد،
دست تا در آستانش میرسید
چون سب پر میشد از اندام شوق
سرزمین مهر ورزی های گرم
كوچه هایش ناشكیب از رفت و آمدهای شور
در میان صبحهای مست نور
شهرزاد، ای شهرزاد قصه گو!
با من از ویرانی كابل مگو
با من از كوچ عزیزانم مگو
از شكست لحظه های همدلی
در بساط آن بهارانم مگو
شهرزاد، آیینه ذهن مرا
از غبار تلخ، زنگاری مبند
تو نمای شهر را از من نگیر
گیرم اینك، شهر من هم
قصه شد
قصه شهر مرا بهر خدا
گر كه میگویی به لطف آغشته گو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *