+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی
2 دیار آخرین
3 مهمان یاد های توام در دوام شب
4 حیله های رقصان
5 چگونه راه میدهی
6 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
7 مادر
8 بیخ سوزان
9 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
10 از آنسوی هستی

 » بیشتر بخوانید...
 خانه - مرد
 زمانه کار او را میبرد پیش
 پس از سکوت بلند
 افسوس که من جدا زخاکت مردم
 باز شد در عاشقی بابی دگر
 چرا شاید چو ما شه زادگانیم
 زندگی
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم
 مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
 سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بایسته تر آنکه دست از امید بداریم
هنگامی که نومیدی سرنوشت محتوم ماست

چرا تردید؟
مرا به هزار سبب
تنها تو بسنده ای
تنها تو برای بستن تمامی روزنه ها!

شب بیگمان ماندنیست
این گونه که افق را به تیر بسته ای!
در ته شب ته مانده چشمان تست
که درمانده است.
هنگامی که ناجی را از سرزمین دست های خویش
تبعید کرده ای
و چنین تن به سکوت سپرده ای

تنها تو
به تنهایی
درد را بسنده ای

چرا شک؟

من به غریبانگی پروانه گک تنها
در پروازش به دور سنگ در صحرا
آشنایم

سنگ که آب نمیشود
تا خاک را با خورشید آشنا کند

بایسته تر آنکه
ساقه ها را بگذاری
تا بیهوایی را تجربه کنند

وقتی که هوایی را که به وام میگیری
خنثا تر است

- خاموشی؟
- نه ذهن تو باید صدا را به نشانه ها معنی کند
هزار زبان در شش جهت در سخن اند
- تیرگی؟
نه، بستن چشم تیره تر است

آتشی در آب
آتشی در خاک
آتشی در باد
آتشی در ابر در صدایند
صدایی در خاک
صدیی در آب
صدایی در باد
صدایی در ابر در سخن اند

دستانت را به لمس آتش
گوشهایت را به جشن آواز خوانی صدا ببر
یاس اگر دست از دامنت بدارد

آه امید چرا؟

21.03.2005


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *