+ - x
 » از همین شاعر
1 لیلی
2 از آنسوی هستی
3 پنجره
4 مهمان یاد های توام در دوام شب
5 بی تو بسیار گریه کردم
6 چگونه راه میدهی
7 در باد چون سنگ
8 ابر سیاه جامه
9 آلیس
10 بیخ سوزان

 » بیشتر بخوانید...
 از یاد رفته
 خار غفلت می نشانی در ریاض دل چرا
 کسی کو را بود خلق خدایی
 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
 خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 آن کیست ای خدای کز این دام خامشان
 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
 ای وصل تو آب زندگانی
 مرا با مصحف روی تو سوگند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بایسته تر آنکه دست از امید بداریم
هنگامی که نومیدی سرنوشت محتوم ماست

چرا تردید؟
مرا به هزار سبب
تنها تو بسنده ای
تنها تو برای بستن تمامی روزنه ها!

شب بیگمان ماندنیست
این گونه که افق را به تیر بسته ای!
در ته شب ته مانده چشمان تست
که درمانده است.
هنگامی که ناجی را از سرزمین دست های خویش
تبعید کرده ای
و چنین تن به سکوت سپرده ای

تنها تو
به تنهایی
درد را بسنده ای

چرا شک؟

من به غریبانگی پروانه گک تنها
در پروازش به دور سنگ در صحرا
آشنایم

سنگ که آب نمیشود
تا خاک را با خورشید آشنا کند

بایسته تر آنکه
ساقه ها را بگذاری
تا بیهوایی را تجربه کنند

وقتی که هوایی را که به وام میگیری
خنثا تر است

- خاموشی؟
- نه ذهن تو باید صدا را به نشانه ها معنی کند
هزار زبان در شش جهت در سخن اند
- تیرگی؟
نه، بستن چشم تیره تر است

آتشی در آب
آتشی در خاک
آتشی در باد
آتشی در ابر در صدایند
صدایی در خاک
صدیی در آب
صدایی در باد
صدایی در ابر در سخن اند

دستانت را به لمس آتش
گوشهایت را به جشن آواز خوانی صدا ببر
یاس اگر دست از دامنت بدارد

آه امید چرا؟

21.03.2005


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *