+ - x
 » از همین شاعر
1 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
2 پاییز
3 بهانه
4 اسیر
5 در باغ
6 تبار من
7 چگونه راه میدهی
8 لیلی
9 تکدرخت شرقی
10 دردنامه

 » بیشتر بخوانید...
 آرزوی رفته
 کفران
 پیوند
 از خود جدا نمی کند این بخت بد مرا
 رفته
 ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
 فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تبار من
خاموشی را بر میگزیند
و بر نمی آشوبد
حریف را به مدارا میخواند
با گلوی بریده سرود آشتی سر میدهد
با واژگان مصلوب.
بگذار مادر وار از آن درخت بهره بر گیرم
و
پدر را به خوردن گندم عصیان
و یا هر آن میوه ممنوعهء دیگر
که طعم تازهء سرکشی دارد
وادارم.
***
از من دوری
و ایل و تبار تسلیم شدگان را
پاسبانی
بگذریم...
گیسو بر میافشانم
و رو بر میگردانم
من از تبار دیگرم
و
بایسته نیم اندوهی را که تویی.
بگذار شیوا ترین فریادم را
بر بلند ترین قله
بر افرازم.

2004-01-26


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *