+ - x
 » از همین شاعر
1 ای آتش خموش شده در میان دود
2 پاییز
3 پنجره
4 سوگ سرود ۲
5 زنده گی
6 دردنامه
7 زمین نخستین
8 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
9 دیار آخرین
10 تکدرخت شرقی

 » بیشتر بخوانید...
 باز درآمد طبیب از در ایوب خویش
 امروز جنون نو رسیده ست
 هم لبان می فروشت باده را ارزان کند
 چون در کف روزگار گشتیم زبون
 وعظ بیجا
 به حق و حرمت آنک همگان را جانی
 بزن دفی که مرا با شرار وصل کند
 بوسه گاه رحمت
 به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تبار من
خاموشی را بر میگزیند
و بر نمی آشوبد
حریف را به مدارا میخواند
با گلوی بریده سرود آشتی سر میدهد
با واژگان مصلوب.
بگذار مادر وار از آن درخت بهره بر گیرم
و
پدر را به خوردن گندم عصیان
و یا هر آن میوه ممنوعهء دیگر
که طعم تازهء سرکشی دارد
وادارم.
***
از من دوری
و ایل و تبار تسلیم شدگان را
پاسبانی
بگذریم...
گیسو بر میافشانم
و رو بر میگردانم
من از تبار دیگرم
و
بایسته نیم اندوهی را که تویی.
بگذار شیوا ترین فریادم را
بر بلند ترین قله
بر افرازم.

2004-01-26


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *