+ - x
 » از همین شاعر
1 اسیر
2 لیلی
3 ای آتش خموش شده در میان دود
4 کوچ و غربت
5 دیار آخرین
6 تردید
7 از آنسوی هستی
8 زمین نخستین
9 بهانه
10 آلیس

 » بیشتر بخوانید...
 سحری بود و دلم مست گل آواز سروش
 چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
 ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را
 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
 روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش
 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
 ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر
 بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
 برو خدا حافظ

۴.۲
امتیاز: ۴.۲ | مجموع آراء: ۱۰

شب است و باز دل من بهانه میگیرد
غمی غریب دلم را نشانه میگیرد

هوای دیدن تو ای تولد خورشید
تمام هستی من را شبانه میگیرد

بسیط خاطر من وقف یاد های تو باد
که از حضور تو چشمم ترانه میگیرد

فضای آبی بودن زنام تو لبریز
زتو درخت امیدم جوانه میگیرد

اسیر چشم تو هستم فضای بودن من!
بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد

رها من تو مرا ای بشارت خورشید
که شب وجود مرا جاویدانه میگیرد

اگر صدا نکنی سوی خویشتن بازم
شکوت شهر مرا ظالمانه میگیرد

مرا به نام بخوان از نهایت از معراج
که شعرم از تو دم عاشقانه میگیرد

کجایی ای همه امید من نهان در تو
دلم برای صدایت بهانه میگیرد

۲۳ سرطان ۱۳۶۱


تا کنون ۲ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

حامد باختری:

بسیار عالی بود بانو نگهت.




نجیب ستیز :

صفحه فیسبوک پنجره چرا بسته است ؟؟!!!




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *