+ - x
 » از همین شاعر
1 از آنسوی هستی
2 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
3 مهمان یاد های توام در دوام شب
4 تردید
5 بی تو بسیار گریه کردم
6 سوار نور
7 مادر
8 زنده گی
9 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
10 پاییز

 » بیشتر بخوانید...
 بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
 ای زهره
 بی برگی بستان بین کآمد دی دیوانه
 پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا
 پادگان
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا
 عرض مرا بخدمت آن سيمبر کنيد
 ز رنگ روی شمس الدین گرم خود بو و رنگستی
 خط آفتاب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شاخه ها خشک و برگ ها زردند
مرغکان آشیان تهی کردند
باد پاییز ره به باغ گشود
شاخه ها باد را هماوردند
آفتابی ز لای ساقه و برگ
می فتد بر زمین که همدردند
لانه ها لای شاخه ها تنها
لا نه ها خسته اند و دلسرد ند
کلک هایم چو شاخه های تهی
باد ها را به غارت آوردند
بچه ها با لباس بارانی
در پی برگ های ولگرد ند
بچه ها زیر شاخه های درخت
تن پاییز را لگد کردند
آسمان روی دوش شان ابری
برگ ها زیر پای شان زردند
دستها شان پیامبران امید
که بهاران به لانه بر گردند

29.09.2003


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *