+ - x
 » از همین شاعر
1 خزف و گهر
2 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
3 از فراز منبر ابرها
4 مهاجر چیست؟
5 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
6 نشان دل
7 در آتش بی همزبانی
8 صدف
9 بال سحر
10 قصه پرداز

 » بیشتر بخوانید...
 گر می نکند لبم بیانت
 هر راز که اندر دل دانا باشد
 شب تاریک و برقها خاموش روشنی دیده چشم کور خودم
 یک دامن بهار
 هنوز قامت مستت روان زیباییست
 هر صبح از سلام تو آغاز میشوم
 وداع
 فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
 کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری
 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

این شب ز بخت کیست که فردا نمی شود؟
بالِ سَحَر که بسته که پیدا نمی شود؟
ای دل! صبور باش و به تدبیر تکیه کن
از آه و ناله درد مداوا نمیشود
دیگر گشادِ کارِ خود از غیر کم طلب
این عقده جز به دست خودت وا نمی شود
باید به هم رسیم که موجی شود بلند
هر قطره ای علی حده دریا نمی شود
زاهد! دعا مخوان به سرِ کشتگان عشق
هر بوالهوس حریفِ مسیحا نمی شود
آزادگی به خون جگر غوطه خوردن است
هر داغ دیده لاله صحرا نمی شود
دل را بسوز تا سخنت دلنشین شود
انشای شعر خوب به دعوا نمی شود


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

pari daryayi:

هر قطره ای علی حده دریا نمی شود ...درود وبسیار زیباست و به لذت خواندم و به یاد خواهم داشت ...




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *