+ - x
 » از همین شاعر
1 صدف
2 بال سحر
3 نشان دل
4 دگر مگو که چه شد، چون شد و چه پیش آمد
5 از فراز منبر ابرها
6 ای بسا ناجی که خود جلاد بود
7 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
8 قصه پرداز
9 در آتش بی همزبانی
10 مهاجر چیست؟

 » بیشتر بخوانید...
 یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
 هر چه آن خسرو کند شیرین کند
 تيغ و سنان و برچه ز فولاد بهتر است
 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
 از جمله رفتگان این راه دراز
 با صد هزار دستان آمد خیال یاری
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
 بیا تا نرد را شاهانه بازیم
 سماع چیست ز پنهانیان دل پیغام

۴.۵
امتیاز: ۴.۵ | مجموع آراء: ۴

دلم باز از غم غربت به خاموشی فغان دارد
پرستوی پریشانم هوای آشیان دارد
نیاساید دمی دور از زمین و آسمان خویش
نمی داند که این جا هم زمین و آسمان دارد
شرار آتشِ بی همزبانی سوخت جانم را
خوش آن رندی که صحبت با حریفِ همزبان دارد
ز چشمم تا ندزدد خواب تصویر خرامش را
تماشاخانهً چشمم ز مژگان پاسبان دارد
ز بهتانی که بر دین بست کس را من کجا گفتم
خطیب شهر ناحق در حق من گمان دارد
مرا با شیخ جنگی نیست، در حقّم دعا خوانید
کزین سنگین دلِ کافر خدایم در امان دارد
پُر از هنگامهً عشق است فانی! پهنه گیتی
همین یک قصه در هرجا دگرگون داستان دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *