+ - x
 » از همین شاعر
1 هم پای خورشید پاییز
2 مقام زن
3 گفتگویی با دل
4 عبادت
5 در انتظار تو
6 وعظ بیجا
7 تلاوت اشک
8 بتو
9 کفر و دین
10 سپاس

 » بیشتر بخوانید...
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 عمری خيال بستم يار آشنائيت را
 در باغ جهان تو هم گل زیبایی
 بیا کز غیر تو بیزار گشتم
 هر چه داری، وفا نداری يار
 بازگشت
 یک شب
 دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری
 چیست با عشق آشنا بودن
 تلاوت اشک

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

سحرگاهان كه خورشید جهان تاب
نماید چهره زیبا به دنیا
توهم با پای این خورشید پاییز
بیائی پیش چشمم هر سحرگاه

***

بسان تابش خورشید زرین
نگاهت گرمی جانسوز دارد
خرامت اشعه زیبا و رنگین
چو خورشید جهان افروز دارد

***

چو بینم برگ زرد لاله رنگی
رود بی پا و سر این سو و آنسو
ز خود یاد آیدم كه گاه و بیگاه
چو او من بوده ام هر لحظه بیتو

***

بلی جانا! من هم برگ خزانم
كه گر صد بارم از پیشت برانی
بگردم باز افتم پیش چشمت
نما در زیر پایت تا توانی

***

ز بعد عصر قرب شام گاهان
چو خورشید جهان افروز و دلخواه
كند رو جانب منزلگۀ خویش
تو خود هم پای خورشیدی در آن راه

***

شبانگه دل به صبحی انتظار است
كه این هنگامه را از سر بگیرد
و گر صبحی فراز نور زرین
تو با خورشید نایی دل بمیرد


مكروریان كابل
23/7/1367


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *