+ - x
 » از همین شاعر
1 هم پای خورشید پاییز
2 پری دریایی
3 سپاس
4 وعظ بیجا
5 در انتظار تو
6 عبادت
7 بیاد گذشته شب
8 حدیث شعر
9 کفر و دین
10 بتو

 » بیشتر بخوانید...
 بر تارکم اين ترک نمد ترک جهان است
 کی باشد کاین قفص چمن گردد
 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
 یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید
 منه از کف چراغ آرزو را
 چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

سحرگاهان كه خورشید جهان تاب
نماید چهره زیبا به دنیا
توهم با پای این خورشید پاییز
بیائی پیش چشمم هر سحرگاه

***

بسان تابش خورشید زرین
نگاهت گرمی جانسوز دارد
خرامت اشعه زیبا و رنگین
چو خورشید جهان افروز دارد

***

چو بینم برگ زرد لاله رنگی
رود بی پا و سر این سو و آنسو
ز خود یاد آیدم كه گاه و بیگاه
چو او من بوده ام هر لحظه بیتو

***

بلی جانا! من هم برگ خزانم
كه گر صد بارم از پیشت برانی
بگردم باز افتم پیش چشمت
نما در زیر پایت تا توانی

***

ز بعد عصر قرب شام گاهان
چو خورشید جهان افروز و دلخواه
كند رو جانب منزلگۀ خویش
تو خود هم پای خورشیدی در آن راه

***

شبانگه دل به صبحی انتظار است
كه این هنگامه را از سر بگیرد
و گر صبحی فراز نور زرین
تو با خورشید نایی دل بمیرد


مكروریان كابل
23/7/1367


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *