+ - x
 » از همین شاعر
1 وعظ بیجا
2 در انتظار تو
3 مقام زن
4 عبادت
5 کفر و دین
6 بتو
7 تلاوت اشک
8 پری دریایی
9 سپاس
10 بیاد گذشته شب

 » بیشتر بخوانید...
 در مدح بزرگان زمانه
 ای شه جاودانی وی مه آسمانی
 والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
 هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
 اگر مردی در تسلیم زن راه طلب مگشا
 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
 ز آفتاب سعادت مرا شراباتست
 در خنده های آیینه من گریه می کنم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

سحرگاهان كه خورشید جهان تاب
نماید چهره زیبا به دنیا
توهم با پای این خورشید پاییز
بیائی پیش چشمم هر سحرگاه

***

بسان تابش خورشید زرین
نگاهت گرمی جانسوز دارد
خرامت اشعه زیبا و رنگین
چو خورشید جهان افروز دارد

***

چو بینم برگ زرد لاله رنگی
رود بی پا و سر این سو و آنسو
ز خود یاد آیدم كه گاه و بیگاه
چو او من بوده ام هر لحظه بیتو

***

بلی جانا! من هم برگ خزانم
كه گر صد بارم از پیشت برانی
بگردم باز افتم پیش چشمت
نما در زیر پایت تا توانی

***

ز بعد عصر قرب شام گاهان
چو خورشید جهان افروز و دلخواه
كند رو جانب منزلگۀ خویش
تو خود هم پای خورشیدی در آن راه

***

شبانگه دل به صبحی انتظار است
كه این هنگامه را از سر بگیرد
و گر صبحی فراز نور زرین
تو با خورشید نایی دل بمیرد


مكروریان كابل
23/7/1367


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *