+ - x
 » از همین شاعر
1 وعظ بیجا
2 مقام زن
3 در انتظار تو
4 عبادت
5 بیاد گذشته شب
6 حدیث شعر
7 کفر و دین
8 بتو
9 تلاوت اشک
10 گفتگویی با دل

 » بیشتر بخوانید...
 برگ عمر
 دنیا دوباره روی سرم پا به پای تو
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد
 نه تبار زير و بم آشنا شده دست پرده نواز ما
 امروز گزافی ده آن باده نابی را
 عاشقان را جست و جو از خویش نیست
 بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی
 دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی
 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

باز ای عشق از چه آویزی
آتش دیگری به دامانم
او چه گفت و شنود داشت بمن؟
تو بگو، من زبان نمیدانم

****

آه جشمان او سخن میگفت!
لب میگون او تبسم داشت
وین پری پیکری که من دیدم
جلوهء خاص بین مردم داشت

****

موی زیبا و قامت موزون
جلوه عاشقانه در پی داشت
آنچه گفتم چرا نمیدانست؟
سخنم را ندیده می انگاشت

****

روز زیبا و شام خوبی بود
وز جوانی مرا چه یاد آمد
عشق - شور- ترانه و شادی
به نوا های: زنده باد آمد

****

آه! ای عمر بس چه کوتاهی
آرزوها چه زود پیرم کرد
باز هم زنده باد قلب جوان
و نگاهی که دستگیرم کرد

****

دل خریدار عشق و الطاف است
هر طرف عشق و مهر میجوید
به زبانی که خود نمیداند
قصهء عاشقانه میگوید

****

و به این دل که مشتی از خون است
باورم کن که: سخت حیرانم
حیف در شهر عشق و آزادی
به زبان کسی نمی دانم


شهرتامپره فنلاند.۶/۸/۱۹۹۹


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

Mozda:

سلام جناب محترم آقای ظریفی!
سرودی بسیار زیبا
تمنا میکنم موافق باشید.




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *