+ - x
 » از همین شاعر
1 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
2 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
3 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
4 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
5 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
6 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
7 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
8 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
9 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
10 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است

 » بیشتر بخوانید...
 نبشتست خدا گرد چهره دلدار
 دموکراسی
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 رسید ترکم با چهره های گل وردی
 بر سر آتش تو، سوختم و دود نکرد
 مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
 چاره ای کو بهتر از دیوانگی
 بازی

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۴

یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
غم دوریِ تو را دل به کجا برده رفیق

فرصتی هست، بگو هر چه دلت می خواهد
نشود، گپ بزنی پشت سرِ مرده رفیق

کار من نیست، اگر سر به درت می کوبم
باد سگ، خاک مرا بر درت آورده رفیق

من تو را دوست ندارم، چه قدر وحشتناک!
آه! این جملۀ تو مغز مرا خورده رفیق

کاش می بود، کمی تاب مقابل شدنت
پیش من هیچ نمانده ست دل و گرده رفیق


فکر کردم که بفهمانمت از خود، ماندم
پُتَکی، لای کتابت گل پژمرده رفیق


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *