+ - x
 » از همین شاعر
1 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
2 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
3 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
4 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
5 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
6 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
7 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
8 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
9 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
10 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد

 » بیشتر بخوانید...
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل
 برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز
 نیلوفر
 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
 ظاهرشاه در حدیث رفتگان
 دل دریا سکون بیگانه از تست
 تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا
 خم نیرنگ
 اشک
 آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر

۳.۷
امتیاز: ۳.۷ | مجموع آراء: ۳

یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
غم دوریِ تو را دل به کجا برده رفیق

فرصتی هست، بگو هر چه دلت می خواهد
نشود، گپ بزنی پشت سرِ مرده رفیق

کار من نیست، اگر سر به درت می کوبم
باد سگ، خاک مرا بر درت آورده رفیق

من تو را دوست ندارم، چه قدر وحشتناک!
آه! این جملۀ تو مغز مرا خورده رفیق

کاش می بود، کمی تاب مقابل شدنت
پیش من هیچ نمانده ست دل و گرده رفیق


فکر کردم که بفهمانمت از خود، ماندم
پُتَکی، لای کتابت گل پژمرده رفیق


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *