+ - x
 » از همین شاعر
1 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
2 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
3 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
4 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
5 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
6 یک چهرۀ جدید... و حالا به زیر خاک
7 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
8 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
9 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
10 زمانه کج روشان را به بر نکشید

 » بیشتر بخوانید...
 نپنداری که مرغ صبح خوانم
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
 آخر گل و خار را بدیدی
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من
 استسقا
 به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی
 تنها بگرییم
 مصیبت هشیاری
 بیا نشیمن شهباز را به گریه نشینیم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
آتشی را در دل مردی چنان انداخته!؟

عشق شاید حس پنهانی ست در من، از قدیم
اندک اندک، کاردی در استخوان انداخته

خواستم، شعری بگویم، از قضا چیزی نشد
هیبت روی تو ما را از زبان انداخته

خواب دیدم اسکلیتم را که می گفت: آخ آخ
مشت مشت از قوغ دوزخ در دهان انداخته

می کَشم از کاسه چشمت را اگر دستم رسد
بی پدر! دل را به جنجالِ کلان انداخته

کاش می شد مثل هم بودیم مریم! زنده گی،
تا بجنبی، آدمی را از توان انداخته

آسمان در سینه اش مهتاب را جا داده است
شاعری را یاد یار مهربان انداخته*


* بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
رودکی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *