+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
2 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
3 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
4 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
5 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
6 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
7 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
8 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
9 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده
10 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند

 » بیشتر بخوانید...
 نذر کند یار که امشب تو را
 باغ است و بهار و سرو عالی
 ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه ای
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 تو...
 عارف گوینده اگر تا سحر صبر کنی
 یا رب چه کس است آن مه یا رب چه کس است آن مه
 حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
 ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی
 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
در من دلی که پر شد از آه و بی قراری

آیینه را به مشتم، طوری زدم که دیگر
در من ترک ترک شد، تصویر مرد جاری

زیر پلی نشستم، تا کس مرا نبیند
آمد سگی کنارم، پرسید گریه داری؟

غمگین نباش، مجنون! رسم جهان بدل شد
لیلی، بمان بگوید دیوانۀ فراری!

یک شاخه گل برایت سوغات خواهم آورد
آن هم اگر نمردم از دست انتحاری

مادرکلان پیرم، روزی نصیحتم کرد
بنویس روی سنگی، این را به یادگاری:

تقصیر آدمیزاد از سعی باطلش بود
ورنه خلاصه می شد دنیا به عشق و یاری


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

سفیدچهری:

بنازمت کاوه جان




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *