+ - x
 » از همین شاعر
1 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
2 هرچه کردم هیچ شد، چون خاطرت با ما نبود
3 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
4 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
5 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
6 وقتی خدا بهشت مرا آفریده بود
7 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
8 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
9 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
10 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده

 » بیشتر بخوانید...
 ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد
 بیاد گذشته شب
 روز شادی است بیا تا همگان یار شویم
 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
 دوبیتی

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۸

نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
غم این سینۀ سودازده را پاک کنی

کاشکی معجزه می شد که بیایی و کمی
یادی از عاشق دیوانه و بی باک کنی

آرزو را همه از گور بیاری بیرون
سینه ها را بزنی، پاره کنی، چاک کنی

برسی مثل خماری، سر معتادت را
فارغ از دغدغۀ سگرت و تریاک کنی

تو بگو کیستی آخر که به این آسانی
مرده ها را همه سر زنده و چالاک کنی

نشده چشم تو از چشم بشرمد، مریم!
تا به کی قلب مرا خسته و غمناک کنی


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

Rahim Amini:

این بسیار مقبول است
نشده چم تو از چشم بشرمد مریم !
تا به کی قلب مرا خسته و غمناک کنی




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *