+ - x
 » از همین شاعر
1 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
2 شبی که چشم تو با چشم من مقابل بود
3 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
4 بگذارمان که نشه ی آدم دبل شود
5 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
6 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
7 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
8 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
9 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
10 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری

 » بیشتر بخوانید...
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 چون جان تو می ستانی چون شکر است مردن
 المنۀ لله که در میکده باز است
 ز عشق تو نهانم آشکارست
 بر قله ی کهسار، درختی برپاست
 رنگ شوخی نیست در طبع ادب تخمیر ما
 در کارگه کوزه گری کردم رای
 تلخ افتاد
 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
 ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
بر صورت وحشت زده ات چنگ بینداز

تا باورت آید، دل تنگِ بنی آدم
یک بار نگاهی به تن سنگ بینداز

یا ماچه سگی را بدوان، کوچه به کوچه
هر جا که نری بود، بِبر جنگ بینداز

اندوه مرا دور سرت، خوب بچرخان
پرتش کن و در درۀ سالنگ بینداز

هر روز، من و حادثۀ گندم و شیطان
تف بر رخ این آدم بی ننگ بینداز

ترسم که خرابی نکند تسمۀ چرمی
بر گرد گلویت، گرهی تنگ بینداز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *