+ - x
 » از همین شاعر
1 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
2 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
3 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
4 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
5 حرفی میان ما شد و اما به دل نگیر
6 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
7 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
8 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را
9 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
10 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ

 » بیشتر بخوانید...
 شکست
 ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
 دلت گرفته؟ از این پنجره بزن بیرون
 سرنوشت
 بوقلمون چند از انکار تو
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
این شهر در گرفته، گرفتار کوری است

ما را غم بهشت و جهنم به کار نیست
چیزی که هست، دغدغۀ مرگ و دوری است

یک عمر توته توته شدم تا غزل شدم
یک بار کس نگفت که حالت چه طوری است؟

تقدیر هر رقم که دلش خواست، می زند
تقدیر، سنگ و شیشۀ آدم بلوری است

دیوانه ایم و هیچ کسی درک مان نکرد
دیوانه را خدا زده، کوه صبوری است

هرگز تو از رسیدن پاییز غم نخور
این سرنوشتِ روشنِ گل های سوری است


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

waqidullah sarwari:

brilliant




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *