+ - x
 » از همین شاعر
1 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
2 دل که تصویر تو را ثانیه یی یاد آورد
3 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
4 عاقبت مثل سگی، روی سرک خواهی مرد
5 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
6 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
7 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
8 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
9 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
10 روزگارت غرق دلتنگی و ناچاری شده

 » بیشتر بخوانید...
 نگارستان
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
 گرچه غم و رنج من درازی دارد
 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
 چو شب شد جملگان در خواب رفتند
 چو در رسید ز تبریز شمس دین چو قمر
 بر سرمای درون

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۳

آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
آدمی زندگی اش را به لب یار نوشت

کمی از بخت سیاه دل تنگش برداشت
و سپس نام تو را بر در و دیوار نوشت

زندگی روی سرش بار شد و عقده گرفت
صفت خوب جهان را «سگِ مردار» نوشت

آدمی فلسفه را خط زد و یک شعر سرود
غزلی از دل تنگ و دل بی زار نوشت

یاد یک خاطرۀ تلخ و قدیمی افتاد
نام نفرین شده ات را به دو صدبار نوشت

آدمی بخت خوشش را به دو تا سیب فروخت
و غریبانه نشست از غم بسیار نوشت

زندگی، مرگ، خدا... هرچه از این جنس و قبیل
همه را برده به دفترچۀ انکار نوشت

آدمی دیگرِ ِ یک روز خزانی برگشت
نام خود را به سر ِ حلقۀ یک دار نوشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *