+ - x
 » از همین شاعر
1 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
2 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
3 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
4 از گورها بگیرید اینک سراغ ما را
5 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
6 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
7 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
8 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
9 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
10 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد

 » بیشتر بخوانید...
 سر ها برید و تیغ قضا را بهانه ساخت
 نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد
 سنگ شکن
 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
 ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
 دم
 صد دهل می زنند در دل ما
 چند اندر میان غوغایی
 چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
 گل شب بو زنم در گیسوانم

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۳

آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
آدمی زندگی اش را به لب یار نوشت

کمی از بخت سیاه دل تنگش برداشت
و سپس نام تو را بر در و دیوار نوشت

زندگی روی سرش بار شد و عقده گرفت
صفت خوب جهان را «سگِ مردار» نوشت

آدمی فلسفه را خط زد و یک شعر سرود
غزلی از دل تنگ و دل بی زار نوشت

یاد یک خاطرۀ تلخ و قدیمی افتاد
نام نفرین شده ات را به دو صدبار نوشت

آدمی بخت خوشش را به دو تا سیب فروخت
و غریبانه نشست از غم بسیار نوشت

زندگی، مرگ، خدا... هرچه از این جنس و قبیل
همه را برده به دفترچۀ انکار نوشت

آدمی دیگرِ ِ یک روز خزانی برگشت
نام خود را به سر ِ حلقۀ یک دار نوشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *