+ - x
 » از همین شاعر
1 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز
2 مهتاب مثل مردی، خوابید روی دریا
3 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
4 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
5 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
6 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
7 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
8 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
9 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
10 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد

 » بیشتر بخوانید...
 صبر سنگ
 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
 روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
 گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
 مرا آن دلبر پنهان همی گوید به پنهانی
 بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی
 خواب ناتکرار
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 كه سرنوشت حنا داشت خون من به كف ات
 می وزد باد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
در من دلی که پرشد از آه و بی قراری
آیینه را به مشتم طوری زدم که دیگر
درمن ترک ترک شد تصویر مرد جاری
زیرپلی نشستم تا کس مرا نبیند
آمد سگی کنارم، پرسید گریه داری؟
غمگین نباش، مجنون! رسم جهان بدل شد
لیلی بمان بگوید دیوانه ی فراری!
یک شاخه گل برایت سوغات خواهم آورد
آن هم اگر نمردم از دست انتحاری
مادر کلان پیرم روزی نصیحتم کرد
بنویس روی سنگی این را به یادگاری
تقصیر آدمی زاد از سعی باطلش بود
« ورنه خلاصه می شد دنیا به عشق و یاری»


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

کریمه شبرنگ:

درودبرشماکاوه عزیز هیچ غزل رابه اندازه ی غزل هایت دوست ندارم بدون تعارف،انگاردردمن وشمایکسان است.بهروز باشید...




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *