+ - x
 » از همین شاعر
1 زنده گی فلسفۀ باطل سرگردانی
2 یک جوی آب باران در پشت کوچه دند است
3 در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
4 زمانه کج روشان را به بر نکشید
5 نرسیدی که مرا در قدمت خاک کنی
6 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
7 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
8 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
9 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
10 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته

 » بیشتر بخوانید...
 بمیرید، بمیرید، درین عشق بمیرید
 کبریت شکسته ء غروب
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 مثل یک بوتل ودکای پس از خوردن بود
 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 باده ده آن یار قدح باره را
 رضیت بما قسم الله لی
 ای گزیده یار چونت یافتم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

در تو دو چشم وحشی، یک چهره ی اناری
در من دلی که پرشد از آه و بی قراری
آیینه را به مشتم طوری زدم که دیگر
درمن ترک ترک شد تصویر مرد جاری
زیرپلی نشستم تا کس مرا نبیند
آمد سگی کنارم، پرسید گریه داری؟
غمگین نباش، مجنون! رسم جهان بدل شد
لیلی بمان بگوید دیوانه ی فراری!
یک شاخه گل برایت سوغات خواهم آورد
آن هم اگر نمردم از دست انتحاری
مادر کلان پیرم روزی نصیحتم کرد
بنویس روی سنگی این را به یادگاری
تقصیر آدمی زاد از سعی باطلش بود
« ورنه خلاصه می شد دنیا به عشق و یاری»


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

کریمه شبرنگ:

درودبرشماکاوه عزیز هیچ غزل رابه اندازه ی غزل هایت دوست ندارم بدون تعارف،انگاردردمن وشمایکسان است.بهروز باشید...




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *