+ - x
 » از همین شاعر
1 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
2 بعدِ ما هم روز است و روزگاری، می رسد
3 پلک بر هم بگذاریم و زمستان برسد
4 خط می زنم به هرچه که از تو نشانی است
5 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
6 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
7 از گپ که بگذریم سرم چون کدو شده
8 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
9 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
10 آیینه بمان پیش رخت، رنگ بینداز

 » بیشتر بخوانید...
 اشک گلگون
 توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
 تو هم مثل من از خود در حجابی
 فقر را در خواب دیدم دوش من
 سرنوشت واژگون
 دارنده چو ترکیب طبایع آراست
 صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
 آیینه ها

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
شبیه من، شبیه یک عدد انسان سرخورده

به من این زنده گی کابوس وحشتناک مریم شد
چه داد آخر به من این زنده گی، جز قلب افسرده

اگر روزی میایی خانه ام، دروازه را بشکن
مگس ها را ببین وز وز کنان بر دَورِ یک مرده

کسی صد سال بعد از مرگ من هرگز نمی فهمد
که مردی خاطرات عاشقی را با خودش برده

به این هستی، به این دنیای وحشی دل نسوزانی
که این اولاد بد رگ، آدمی را سخت آزرده

جهان یک آدم دیگر به لِست عاشقان افزود
پدر لعنت چرا از ما نپرسیده ست؟ گُه خورده


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *