+ - x
 » از همین شاعر
1 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
2 قیامت می شود روزی که از من رو بگردانی
3 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
4 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
5 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
6 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده
7 آسمان بالای زلفت سایبان انداخته
8 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
9 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
10 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری

 » بیشتر بخوانید...
 ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
 نرسیدی به فهم خود ره عزم دگرگشا
 روی بنما به ما مکن مستور
 من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
 کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
 زندگی بشتافت، یا من؟
 آفتابی برآمد از اسرار
 تبار من
 الا ای کشته نامحرمی چند
 دیو شب

۲.۷
امتیاز: ۲.۷ | مجموع آراء: ۳

چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
با گریه کم نگردد، جرم و گناه آدم

گم کرده ای خودت را در وسعت بیابان
افتاده در مسیرت، کفش و کلاه آدم

حوا بهانه بود و ما را فریب دادند
در این وسط ندیدی، یک اشتباه آدم

خود را میان مردم، مردانه منفجر کن
تا باورت بیاید، طرز نگاه آدم

مریم! به سوی گورم وقتی اشاره کردی
لطفاً بگو که این است، پایان راه آدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *