+ - x
 » از همین شاعر
1 سنگ شکن
2 کبک
3 سرنوشت
4 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
5 از آن جام که شکست...
6 خراسان
7 شعر قرن
8 پرنده
9 باغ
10 درخت بارور، سلام

 » بیشتر بخوانید...
 ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم
 سحری بود و دلم مست گل آواز سروش
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 چندان حلاوت و مزه و مستی و گُشاد
 چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
 سر سرگشته ام سامان نداره
 تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
 به دورم رشتهء الفت چنان دلدار می تابد
 چه پرسی از نماز عاشقانه
 تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر پشته یی از اسپندهای تازه
میخرامی
و میخوانی
خواب سبز پسته زارانی را که دیریست
قاطرانی با بارهای شرمساری
در بارکده های (پاره چنار)
ریشه هایش را
خشکانده اند .

و من؛
آفتاب را دنبال میکنم
در نیمه روزانی دلگیر
و میرانم بر راهی که شاید
سهراب آنرا
پی سپرده است.
بار بار
اینجا

آه،
چه بویی از تموزانه های خاک!
رباتک؛
گل بر سر نزده است
سالهاست!
اما
اینجا و آنجا
دستارک گلگونه یی دارد
شاخی را که در دور دستها
سدا میزند ما را
و تو ای کبک زیبا
چه به ناز میخرامی
پیشاپیش
چه بی هراس!

در منظر چشمانم
بخوان آن کتیبه را
از بر
یک بار دیگر:
کب کَبَک کب کَبَک کب کَبَک

ای کبک دری
هرچند من «کَرَم »
و تو « گنگ خوابدیدۀ » من.

دیوان اکوانی
و مقدس نمایان همسوی هم مرز
سده هاست بی تو
بی من
قَل قَله میکنند
بیگانه گی را
ژاژهای سرگردانی ما را.

ای کبک دری!
گردان کن آن خروشتیهای خوش آهنگت را
آن آوای اوستاییت را.

مگر باری نسروده بودی:
(فروخته بادا روش!)
(خنیده گرشاسپ هوش!)

بپر!
روباهی در کمین است.
نازنین


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *