+ - x
 » از همین شاعر
1 از او فقط غبار فقط دود مانده است
2 فرقی نمانده روز غم و شام عید را
3 نی شعر مانده نی كشش گونۀ گُلی
4 یک شعر بی شرمانه عاشقانه
5 تلخ افتاد
6 چاقوی كُند! درك نكردی كمی مرا
7 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
8 لبِ تنهایی ات بنشین خیابان را تماشا كن
9 امشب اتاق، باز دهان باز كرده است
10 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟

 » بیشتر بخوانید...
 میر من خوش می روی کاندر سر و پا میرمت
 شب شکستن فانوس
 مه روزه اندر آمد هله ای بت چو شکر
 هر صبح از سلام تو آغاز میشوم
 بنویس...
 گر شاخ بقا ز بیخ بختت رست است
 ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
 برو ای دل به سوی دلبر من
 عیسی روح گرسنه ست چو زاغ
 ایا دلی چو صبا ذوق صبح ها دیده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای كاش كه خدا دمِ در می گذاشت ام!
تا روی كفش های تو سر می گذاشتم

یا مثل برفهای زمستان « پارسال »
بر رنگ گونه هایت اثر می گذاشتم

یا بسته قوغ سگرت خود را شب فراق
چون مرهمی به زخم جگر می گذاشتم

این كار و روزگار و غمِ نان خانه را
در آخر قضا و قدر می گذاشتم

كی این چنین مسافر و بدبخت می شدم؟
گر پای، روی شوق سفر می گذاشتم

این سرنوشت سادۀ خود را، دو دسته كاش!
در اختیار اصل نفر می گذاشتم

این درد نام و ننگ و نمی دانم...آن چه هست
در كودكی به پای پدر می گذاشتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *