+ - x
 » از همین شاعر
1 هر چند لحظه لحظه دلش شور می زند
2 مثل یک بوتل ودکای پس از خوردن بود
3 خواب پریشان و زکام و کابوس و غم عشق و نان و از این قبیل
4 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن
5 تمام كوچه ها
6 می بوسم آن قدر كه تو از حال می روی
7 پس از مدتی اندوهیدن
8 در جاده ها رها كن حالا مسافرت را
9 سرنوشت هرچه سگ دیدم به من سر می خورد
10 چه خوب است سگ جای انسان بروید

 » بیشتر بخوانید...
 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 گر چه اندر فغان و نالیدن
 هرچه سیبی که داده بود خدا
 درود بر شب
 بهار دیگر
 زمان
 شهر من
 جانی که ز نور مصطفی زاد
 ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای كاش كه خدا دمِ در می گذاشت ام!
تا روی كفش های تو سر می گذاشتم

یا مثل برفهای زمستان « پارسال »
بر رنگ گونه هایت اثر می گذاشتم

یا بسته قوغ سگرت خود را شب فراق
چون مرهمی به زخم جگر می گذاشتم

این كار و روزگار و غمِ نان خانه را
در آخر قضا و قدر می گذاشتم

كی این چنین مسافر و بدبخت می شدم؟
گر پای، روی شوق سفر می گذاشتم

این سرنوشت سادۀ خود را، دو دسته كاش!
در اختیار اصل نفر می گذاشتم

این درد نام و ننگ و نمی دانم...آن چه هست
در كودكی به پای پدر می گذاشتم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *