+ - x
 » از همین شاعر
1 چیدمان دانه ها

 » بیشتر بخوانید...
 لبم از نوش او شکر چیند
 کرامات دموکراتیک یک شیخ
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
 در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید
 سلامی چو بوی خوش آشنایی
 ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی
 مثل یک شیشه ی پاک یکدل از دستم افتاد
 او با ما، با ماست
 به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی
 من بسازم ولیک کی شاید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می رسد از راه سواره
کف دست تخته شطرنج را خوب خوانده است
برد با کیست؟
بدون بازی می دانم که بازنده زن نیست
می رسد از راه سواره
چای را به تاخیر کشیدن، سیگار را به تاخیر خوردن
شروع بازندگی یک بازیگر است
چیدمان دانه ها در چین های صورتم پیداست
یک، دو، سه
سی سال پشت این تخته نشسته ام و هیچ دانه ی را از جایش تکان ندادم
می رسد از راه و پیاده می شود و بهم می زند بازی را
تخته می ایستد در برابرم و من در کسی فرو می روم
حالا روی تخته نشسته ام و دانه ها مرا بازی می کنند.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *