+ - x
 » از همین شاعر
1 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
2 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
3 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید
4 یاد ابر های گذشته بخیر
5 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود

 » بیشتر بخوانید...
 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
 این چه باد صرصر است از آسمان پویان شده
 میلاد من
 مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه
 مادرم خسته و تنها و خموش
 تاریخ تلخ
 الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر
 جان من و جان تو بستست به همدیگر
 برو خدا حافظ
 سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
مرد حیران مانده دیگر لاابالی می شود

پیش تنهایی خود سر می گذارد نا گزیر
تلخ می گرید صدایش یک حوالی می شود

مثل یک موسیچۀ زخمی که افتد از درخت
زنده گی بی هم قفس بشکسته بالی می شود

دختری که رنگ بازار دل یک مرد بود
رفته رفته زنده گی ی نقش قالی می شود

مرد در تاریکی شب خون خود را ریخته
ماهتاب حجله غرق (خانه خالی ) می شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *