+ - x
 » از همین شاعر
1 یاد ابر های گذشته بخیر
2 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
3 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
4 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید
5 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود

 » بیشتر بخوانید...
 رهروان روز
 سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
 باز شد روزنی از گلشن شیراز به من
 حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
 مثنوی زهره و منوجهر
 صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد
 نیست در آخر زمان فریادرس
 دایم پیش خود نهی آینه را هرآینه
 گر عشق بزد راهم ور عقل شد از مستی
 دیگر تنها نیستم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
مرد حیران مانده دیگر لاابالی می شود

پیش تنهایی خود سر می گذارد نا گزیر
تلخ می گرید صدایش یک حوالی می شود

مثل یک موسیچۀ زخمی که افتد از درخت
زنده گی بی هم قفس بشکسته بالی می شود

دختری که رنگ بازار دل یک مرد بود
رفته رفته زنده گی ی نقش قالی می شود

مرد در تاریکی شب خون خود را ریخته
ماهتاب حجله غرق (خانه خالی ) می شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *