+ - x
 » از همین شاعر
1 در شکافهای سایه روشن قطبی
2 چرخی از شرابه های لجن

 » بیشتر بخوانید...
 به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
 مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
 با من ای عشق امتحان ها می کنی
 در گوش دلم گفت فلک پنهانی
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
  دل ز شوقش بسکه اندر خون طلاطم می کند
 درخت و برگ برآید ز خاک این گوید
 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
 اگر معشوق بی مهر است و گر عاشق وفا دارد
 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در شكافهای سایه روشن قطبی
كِتف و پوزه ی گرمسیریِ خود را فراموش كردم.
درختچه های آتشزنه و نیمكتها را می خواهم
پیش از آنكه هیكلم گُل دهد، به بازی بگیرم.
***
خانه ی خالیِ باران
مأوایی خشک
حوضچه ای خاموش
شورابه ای سست
قورباغه هایی كوچیده
به جاده ی بُران.
ما اینجاییم
تنها با صداها بازی می كنیم.
نخستین بار صدایی
از پوستی قهوه ای بر آمد
و با تیزی نیمرخم
در سایه كلنجار رفت.
و سپیده دم بر نیمكتها
آماده بود.
برف داغ
صورتهایش را
بر كِتفمان گذاشت.
و گُل می انداختیم
گُلهایی دَری-وَری

و پیچ -پیچی.
ابرها
سگ آبیهای خود را
بر خمیرِ پارک
به دنیا آوردند.
پاهای مشكی می لرزیدند.
با پوزهای تراشیده
شاید روزانه
دو سه كلمه بیشتر به كار نبریم.
با شماره ی آنها همهمه ای كردم.
***
خمیر ما می خُشكَد.
چه برازنده ایم
در خاكستر
و ساعتی مناسب
جایی كه سایه روشن
ضخیم شده است
و خاطرات را می روبد.
آخرین پرتوِ پرندگان
و پوسته ی نارنجی میوه ها
تن ما را خواهند پوشید
و همه چیز در چشمهایمان
به هم خواهد ریخت.
سایه ی شناور نیمكتها
و تَک و خشنود سگماهی
در كاشانه ی كلاغ پناه گرفته اند.
***
وقتی ریزشِ آسمان و بحارِ شرق و غرب را شنیدیم
تَر و تمیز ربِ سپیده دم را ستودیم
و چهل پارسا را به یاد آوردیم
كه از میانه ی درهم پارک گذشته بودند.
به یاد خدا، به یاد خدا كه در این شب می آفریند.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *