+ - x
 » از همین شاعر
1 در شکافهای سایه روشن قطبی
2 چرخی از شرابه های لجن

 » بیشتر بخوانید...
 هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
 وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید
 هوای وصل جانام گرفته است
 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
 سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی
 مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
 ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا؟ چرا؟
 به حق چشم خمار لطیف تابانت
 باز نگار می کشد چون شتران مهار من
 تصویر بغض

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چرخی از شرابه های لجن
چرخی گمشده
با پره های پلاسیده
و اندوهناك
همبوی تن از دست رفته ی بهار
پناه می دهد
هر دو نیم تنه ام را:
آنكه درمانده است
و فرو می رود شنگول
میان پوره های خاك،
آنكه به جا می آوَرَد
درختچه ی گرمسیری را
در هُرم آبی لجندره
و جامه انداختن بچه گداها را
هنگامی كه رؤیای تنومند
زمزمه گر و دلخوش
انجیر و فیروزه می كارد
بر چاه زنخدان
و مچ.
آن گاه همه چیز را
حتی سینه های تفلی را
جا می گذاشتیم
و پیاده می گشتیم
در خاكروبه ی بهشت.
هر كه دنبالمان می كرد
با گلهای پریروز
چون ما می سوخت.
دمی همگی سر می سپردیم
به جیغ سیمرغ
و سایه می پُفَد.
من با آن چند نفر دیگر آمده بودم.
نمی دانستم كنار نرده های
پل خواهند سرید دلبندانِ سُر و مُر و گُنده
و گیس خوندار
شانه ها را خواهد سود.
آهسته در لاكی نرم
دمخور خواهیم شد
بی سروصدا. دیگر نباید بیندیشیم
اما سینه های سیمرغ دلگرممان می كند
و مرغكان بی آزرم سنگفرشها را به هم خواهند دوخت.
پابرهنه بر روكش باروت و نمك چه جور به خانه باز خواهم گشت؟
غبار گوشتالو گونه ام را سردرگم می روفت.
آرنج و بال زخمی اش را در بر گرفتم.
آغوشم گس و تفتیده بود.
***
آخر یافتیم آسمان را تا بر زانو بلند شویم
و خشنود، بی درنگ جسدش را در آب و آبیگون در غلتانیم.
و سرانجام گلابیهای حلبی را بر گرفتم.
آیا كوهی است كه نرم كنارم خفته است؟
لاشه ی مهربان اسبی است كه تابستانها
از زیر تخت سیمی لبخند می زد
تا آن پسر پیر و شرمو باله های ستاره ای
را برایم بدوزد. جهنم از فرسودن سكه ای.
من هیچ وقت خش خش پاشنه هایم را نمی شناختم
تا سربزنگاه پنهان شوم.
نمی توانستم سینه ی آسمان را نیش بزنم.
خیلی چیزها را بیرون می ریختم: سطلی كه
كفتر مرده را پناه داده بود، گوشواره هایی
كه كَنده شده بودند و هنوز می تابیدند.
وقتی باران بند آمد، سایه خواهد پوشیدمان
آن گاه همدیگر را خیس خواهیم كرد
زیر گنبد را جوباریكه ای خواهیم تراشید.
***
همه چیز را با خودم آوردم:
اما من اندامهایم به هم ریخته است.
آن جمجمه ی دَوَنگ را ماه در سرازیری كجراهه می گِراند.
و باز آن پتیاره ی مشنگ و بیدار می لنگید
تا آن سوی دنگال
نیرنگ آمیز، این بار هر دو لنگه ی نیمدار را بدوزد.
آه چتر باغچه را آهنگ بچگانه ی دیو
و دره خواهد تركاند.
و هیكلم را خواهم پوشاند.
سرافكنده همین آرزویم بود كه پریروز
لبم بشكافد.
آه آوایت، آوایت
آن چوبدستی زرین و پاك
كنار پیشانی ام.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *