+ - x
 » از همین شاعر
1 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست
2 خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو
3 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت
4 گفتم كه گرد خود خط قرمز كنم،نشد
5 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند
6 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
7 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
8 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
9 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو

 » بیشتر بخوانید...
 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 قامت غزل
 چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
 هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند
 سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 اهل خورد و برد شو ورنه ترورت می کنند

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۲

باران زد و به خاطر باران دلم گرفت
یعنی من از حکومت آبان دلم گرفت

این جا دل تمام خیابان گرفته است
آری، من از برای خیابان، دلم گرفت

بی رنگی ها تمامی این شهر را فسرد
از شهر بی چراغ دوچندان دلم گرفت

در ما هزار صورت د گر نهان شده
دردا ز چهره سازی انسان دلم گرفت

این جا فضا برای هنرمند تنگ شد
از سرنوشت خانه به دوشان دلم گرفت

باران خودت بیا و غم از سینه ها ببر
زیرا ز غصه های فراوان دلم گرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *