+ - x
 » از همین شاعر
1 آنسوی شعر
2 بی دروغ
3 تلخ و شیرین
4 تقلا در تهی
5 جنگجوی پیر
6 عید تلخ
7 امشب، هرشب
8 لحظه های گم شده
9 عشق یعنی
10 دیوانه یی در من

 » بیشتر بخوانید...
 باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
 آه! ای پیک دل انگیز بهار
 امروز در این شهر نفیر است و فغانی
 ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده
 ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش
 گر تو پنداری به حسن تو نگاری هست نیست
 چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد
 مادر مرا نبخش
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
 ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۶

دورم کن از تنهایی و یادم بده روشن شوم
سرمایی ام، آتش بزن، کز عشق پیراهن شوم

چون چشمه ی بی رقص آب از یاد باران رفته ام
دریا شدن یادم بده، تا معنی ی رفتن شوم

در ابتدایم بیتویی، در انتهایم فاصله
کاری بکن با هستی ی بیهوده ام دشمن شوم

هر صبحدم با خنده یی بدرود میگویم به شب
تا در عبور از درد خود، مفهوم یک روزن شوم

در جستجوی نیمه ام، آن سوی فردا می روم
آنقدر می پالم تو را، تا كه تهی از من شوم

...

از نسل تسلیم نیستم عشق است آنسوی گناه
بگذار با تو تا خدا، گندم شوم، خرمن شوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *