+ - x
 » از همین شاعر
1 من و زندگی
2 اضطراب آیینه
3 خودکاوی
4 آنسوی اضطراب
5 در میان دو تهی
6 تقلا در تهی
7 لحظه های گم شده
8 در پله ها
9 در ازدحام درد
10 ناآشتی

 » بیشتر بخوانید...
 خامشی ناطقی مگر جانی
 می لعل مذابست و صراحی کان است
 زهی می کاندر آن دستست هیهات
 اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
 افتادن از چشمهایت پاییز بود
 آنچه گل سرخ قبا می کند
 فعل نیکان محرض نیکیست
 پرده از شاهد قدم بردار
 بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۶

دورم کن از تنهایی و یادم بده روشن شوم
سرمایی ام، آتش بزن، کز عشق پیراهن شوم

چون چشمه ی بی رقص آب از یاد باران رفته ام
دریا شدن یادم بده، تا معنی ی رفتن شوم

در ابتدایم بیتویی، در انتهایم فاصله
کاری بکن با هستی ی بیهوده ام دشمن شوم

هر صبحدم با خنده یی بدرود میگویم به شب
تا در عبور از درد خود، مفهوم یک روزن شوم

در جستجوی نیمه ام، آن سوی فردا می روم
آنقدر می پالم تو را، تا كه تهی از من شوم

...

از نسل تسلیم نیستم عشق است آنسوی گناه
بگذار با تو تا خدا، گندم شوم، خرمن شوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *