+ - x
 » از همین شاعر
1 بی دروغ
2 چراغ اندیش
3 در ازدحام درد
4 در میان دو تهی
5 اضطراب آیینه
6 جنگجوی پیر
7 قصه یی برای کودکم
8 حالا و همیشه
9 آنسوی شعر
10 من و زندگی

 » بیشتر بخوانید...
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 امید محال
 آفتابا سوی مه رویان شدی
 باز سردار دگر را کشتند
 سرمایه ی عیش، صحبت یاران است
 یا ساقیةالمدام هاتی
 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
 بیار باده که دیر است در خمار توام
 اگر دانا دل و صافی ضمیر است
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند

۴.۳
امتیاز: ۴.۳ | مجموع آراء: ۶

دورم کن از تنهایی و یادم بده روشن شوم
سرمایی ام، آتش بزن، کز عشق پیراهن شوم

چون چشمه ی بی رقص آب از یاد باران رفته ام
دریا شدن یادم بده، تا معنی ی رفتن شوم

در ابتدایم بیتویی، در انتهایم فاصله
کاری بکن با هستی ی بیهوده ام دشمن شوم

هر صبحدم با خنده یی بدرود میگویم به شب
تا در عبور از درد خود، مفهوم یک روزن شوم

در جستجوی نیمه ام، آن سوی فردا می روم
آنقدر می پالم تو را، تا كه تهی از من شوم

...

از نسل تسلیم نیستم عشق است آنسوی گناه
بگذار با تو تا خدا، گندم شوم، خرمن شوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *