+ - x
 » از همین شاعر
1 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
2 یاد ابر های گذشته بخیر
3 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید
4 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
5 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا

 » بیشتر بخوانید...
 در این سرما سر ما داری امروز
 تا که یاد گلرخان شهر کابل می کنم
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 شب چله
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
 ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا
 گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
 حبیب کعبه جانست اگر نمی دانید
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
مرد حیران مانده دیگر لاابالی می شود

پیش تنهایی خود سر می گذارد نا گزیر
تلخ می گرید صدایش یک حوالی می شود

مثل یک موسیچۀ زخمی که افتد از درخت
زنده گی بی هم قفس بشکسته بالی می شود

دختری که رنگ بازار دل یک مرد بود
رفته رفته زنده گی ی نقش قالی می شود

مرد در تاریکی شب خون خود را ریخته
ماهتاب حجله غرق (خانه خالی ) می شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *