+ - x
 » از همین شاعر
1 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
2 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
3 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید
4 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
5 یاد ابر های گذشته بخیر

 » بیشتر بخوانید...
 شنودم من که چاکر را ستودی
 بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
 مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر
 ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
 چاقوی كُند! درك نكردی كمی مرا
 من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
 به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز
 تسکین
 بیا بیا که جگرخون و بیقرار تو ام
 یک جرعه می کهن ز ملکی نو به

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
مرد حیران مانده دیگر لاابالی می شود

پیش تنهایی خود سر می گذارد نا گزیر
تلخ می گرید صدایش یک حوالی می شود

مثل یک موسیچۀ زخمی که افتد از درخت
زنده گی بی هم قفس بشکسته بالی می شود

دختری که رنگ بازار دل یک مرد بود
رفته رفته زنده گی ی نقش قالی می شود

مرد در تاریکی شب خون خود را ریخته
ماهتاب حجله غرق (خانه خالی ) می شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *