+ - x
 » از همین شاعر
1 یاد ابر های گذشته بخیر
2 یک غزل مانده به دیدار نهایی، لیلا
3 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
4 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید
5 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است

 » بیشتر بخوانید...
 گر گریزی به ملولی ز من سودایی
 در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی
 گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
 تا چند از فراق مرا کار بشکنی
 ز کجا آمده ای می دانی
 منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
 آه که بار دگر آتش در من فتاد
 مه من بخت نکو فال دارد
 های فقر آلوده گان آن گنج باد آورد کو؟
 بیا ساقی بیارن کهنه می را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
مرد حیران مانده دیگر لاابالی می شود

پیش تنهایی خود سر می گذارد نا گزیر
تلخ می گرید صدایش یک حوالی می شود

مثل یک موسیچۀ زخمی که افتد از درخت
زنده گی بی هم قفس بشکسته بالی می شود

دختری که رنگ بازار دل یک مرد بود
رفته رفته زنده گی ی نقش قالی می شود

مرد در تاریکی شب خون خود را ریخته
ماهتاب حجله غرق (خانه خالی ) می شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *