+ - x
 » از همین شاعر
1 ورای جهان
2 در مدرسه
3 نغمه ی خوابگرد
4 خودکشی
5 ترانه ی آب دریا
6 مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»
7 قصیده ی اشکها
8 آی!
9 بدرود
10 کارد

 » بیشتر بخوانید...
 اگر با تو نبودم
 الا ای جان قدس آخر به سوی من نمی آیی
 یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
 موج زن هر طرف دريای حسن يار ماست
 پیام
 کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
 برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
 شبانه
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

( شاید بدان سبب که از هندسه آگاه نبودی)
جوان از خود می رفت
ساعت ده صبح بود.

دلش اندک اندک
از گل های لته پاره و بال های در هم شکسته آکنده می شد.

به خاطر آورد که از برایش چیزی باقی نمانده
است جز جمله یی بر لبانش

و چون دستکش هایش را به در آورد
خاکستر نرمی را که از دست هایش فرو ریخت بدید.

از درگاه مهتابی برجی دیده می شد.-
خود را برج و مهتابی احساس کرد.
چنان پنداشت که ساعت از میان قابش
خیره بر او چشم دوخته است.

و سایه ی خود را در نظر آورد که آرام
بر دیوان سفید ابریشمین دراز کشیده است.

جوان، سخت و هندسی،
به ضربت تبری آینه را به هم درشکست.

و بدین حرکت، فواره ی بلند سایه یی
آرامگاه خیالی را در آب غرقه کرد.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *