+ - x
 » از همین شاعر
1 جبریل قدسی
2 ترانه ی ناسروده
3 کمانداران
4 در مدرسه
5 خودکشی
6 ترانه ی آب دریا
7 قصیده ی اشکها
8 آی!
9 بدرود
10 کارد

 » بیشتر بخوانید...
 خانه دل باز کبوتر گرفت
 هله نومید نباشی که تو را یار براند
 آن جا که چو تو نگار باشد
 به جان تو پس گردن نخاری
 قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
 می شدی غافل ز اسرار قضا
 مادر
 فصل انسان درو
 سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پهنه ی زیتون زار
همچون بادزنی
بسته می شود و می گشاید.
بر فراز زیتون زار
آسمانی فروریخته،
و بارانی تیره
از ستاره گان سرد.
بر لب رود
جگن و سایه روشن می لرزد.
هوای تیره چنبره می شود.
درختان زیتون
از فریاد
سنگین است،
و گله یی از
پرنده گان اسیر
دُم بسیار بلندشان را
در ظلمات می جنبانند.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *