+ - x
 » از همین شاعر
1 کودک مردنی
2 در کنال لورِلی
3 هوای خاکستری

 » بیشتر بخوانید...
 رحم بر یار کی کند هم یار
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 عاشقم عاشق به رویت، گر نمی دانی بدان
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 راح بفیها و الروح فیها
 انتظارت از دل و جان داشتم، دارم هنوز*
 چو بیند روی تو ای نازنین گل
 ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
 جان و جهان می روی جان و جهان می بری

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

لبخند کودکانه
چشمان خیال انگیزت
هر دو نمایانگر روح بزرگیست
که در تو می زیید

خیال من ترا با خود خواهد برد
به سرزمین های شمالی
در آنجا که گل خوش بوی خاطره ها
می روید

و من هرگز فراموش نخواهم کرد
آن یکشنبه ی آفتابی را
(با تو) در کنار لور ِلی*

*Loreley صخره ی بزرگیست بر رود راین، در آلمان.

برگردان: مسعود عثمانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *