+ - x
 » از همین شاعر
1 ترانه ی شرقی
2 غروب
3 ترانه ی میدان کوچک
4 کارد
5 ترانه ی کوچک سه رودبار
6 ترانه ی ماه، ماه
7 بدرود
8 ترانه ی آب دریا
9 در مدرسه
10 مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»

 » بیشتر بخوانید...
 نباشد عیب پرسیدن، ترا خانه کجا باشد
 قصه ی عشق
 ز بعد وقت نومیدی امیدیست
 از تن چو برفت جان پاک من و تو
 شب گشت ولیک پیش اغیار
 آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست
 ای روی تو نوبهار خندان
 خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم
 چونک کمند تو دلم را کشید
 مرا، دی شبنمی از برگ رخسارت حکایت کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به مانوئل انگلز اوریتس

صحنه
دژهای سر به فلک کشیده.
پهناب های عظیم

فرشته:
انگشتری زناشویی را
که نیاکانت به دست می کردند بردار.
صد دست، زیر سنگینی خاک خویش
به بی بهره گی از آن اندوه می خورد.

من:
من بر آنم که در دستان خویش
گل سترگ انگشتان را احساس کنم،
کنایتی از انگشتری.
خواهان آن نیستم.

دژهای سر به فلک کشیده.
پهناب های عظیم.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *