+ - x
 » از همین شاعر
1 کمانداران
2 خوآن بره وا
3 جبریل قدسی
4 آی!
5 سبدها
6 رومئو پرنده است و ژولیت سنگ
7 چشم انداز
8 خودکشی
9 غزل بازار صبحگاهی
10 بدرود

 » بیشتر بخوانید...
 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
 جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید
 بازآمد آستین فشانان
 چهاردهم
 تا که رفتی از برم حتی جهانم گریه کرد
 چندان من از فراق تو آه و فغان کنم
 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
 ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
 دلت از آسمان برکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

( شاید بدان سبب که از هندسه آگاه نبودی)
جوان از خود می رفت
ساعت ده صبح بود.

دلش اندک اندک
از گل های لته پاره و بال های در هم شکسته آکنده می شد.

به خاطر آورد که از برایش چیزی باقی نمانده
است جز جمله یی بر لبانش

و چون دستکش هایش را به در آورد
خاکستر نرمی را که از دست هایش فرو ریخت بدید.

از درگاه مهتابی برجی دیده می شد.-
خود را برج و مهتابی احساس کرد.
چنان پنداشت که ساعت از میان قابش
خیره بر او چشم دوخته است.

و سایه ی خود را در نظر آورد که آرام
بر دیوان سفید ابریشمین دراز کشیده است.

جوان، سخت و هندسی،
به ضربت تبری آینه را به هم درشکست.

و بدین حرکت، فواره ی بلند سایه یی
آرامگاه خیالی را در آب غرقه کرد.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *