+ - x
 » از همین شاعر
1 در مدرسه
2 آی!
3 ورای جهان
4 خوآن بره وا
5 نغمه ی خوابگرد
6 بدرود
7 ترانه ی کوچک سه رودبار
8 غزل بازار صبحگاهی
9 کمانداران
10 خودکشی

 » بیشتر بخوانید...
 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم
 خنده از لطفت حکایت می کند
 برگذری درنگری جز دل خوبان نبری
 برو جايی که کر و فر نباشد
 ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
 اگر دانی زبان اختران را
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز
 تويی قُمری منم زاغ سيه پر
 در سوگ استاد شکوری
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پنجره ی مهتابی را بسته ام
چرا که نمی خواهم زاری ها را بشنوم.
با این همه، از پس دیوارهای خاکستر
هیچ به جز زاری نمی توان شنید.

فرشته گانی که آواز بخوانند انگشت شمارند
سگانی که بلایند انگشت شمارند
هزار ساز در کف من می گنجد.

اما زاری سگی سترگ است
اما زاری فرشته یی سترگ است
زاری سازی سترگ است.
زاری باد را به سر نیزه زخم می زند
و به جز زاری هیچ نمی توان شنید.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *