+ - x
 » از همین شاعر
1 غروب
2 جبریل قدسی
3 چشم انداز
4 در مدرسه
5 ترانه ی میدان کوچک
6 قصیده ی اشکها
7 نغمه
8 مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»
9 ترانه ی ناسروده
10 کارد

 » بیشتر بخوانید...
 در غم یار یار بایستی
 خُلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات
 گر ساعتی ببری ز اندیشه ها چه باشد
 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
 عشقا تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم
 چه كسی بود مرا برده و در گور انداخت
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 با زر غم و بی زر غم آخر غم با زر به
 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
 نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از بندرگاه « الویرا »
برآنم که عبورت را ببینم
تا به نامت بشناسم
و به گریه بنشینم.

کدامین هلال خاکستر ساعت نُه
رخانت را چنین پریده رنگ کرده است؟
بذر شعله ورت را
چه کسی از سر برف ها برمی چیند؟
کدام دشنه ی کوتاه کاکتوس
بلور تو را به قتل می رساند؟

از بندرگاه الویرا
عبور تو را می بینم
تا نگاهت را بنوشم
و به گریه بنشینم.
در بازارگاه، چه گونه آوازی
به کیفر من سر می دهی؟
چه قرنفل هذیانی
بر تاپوهای گندم!
چه دورم - آه - در کنار تو،
چه نزدیک، هنگامی که می روی!

از بندرگاه الویرا
عبور تو را می بینم
تا ران هایت را بی خبر به برکشم
و به گریه بنشینم.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *