+ - x
 » از همین شاعر
1 هوای خاکستری
2 کودک مردنی
3 در کنال لورِلی

 » بیشتر بخوانید...
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
 سرچشمه
 برخیز ز خواب و ساز کن چنگ
 دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
 نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی
 ای وصل تو آب زندگانی
 زمستان
 آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

مادر، خسته ام، خوابم می آید
بگذار نزدیک قلبت بخوابم
باید قول بدهی دیگر گریه نمی کنی
چون اشکهایت
صورتم را می سوزانند.

اینجا سرد است و بیرون
طوفان غوغا میکند،
ولی در خوابهایم همه چیز زیبایند،
و زمانیکه چشمان خسته ام را می بندم
فرشته هایی را میبینم
که لبخند میزنند.

مادر، فرشته ای که کنارم ایستاده است را می بینی؟
گوش کن، این آوای دل انگیز را می شنوی؟
ببین، دو بال سفید و زیبا دارد،
که خدایمان به او داده است.

رنگهای سبز و زرد و سرخی که در هوا شناورند
گلهاییست که فرشته بر من می پاشد
مادر، آیا من هم بال میکشم
اکنون که زنده هستم؟
یا فقط بعد از مرگ بال خواهم داشت؟

رفتنی نیستم
چرا دستانم را می فشاری؟
چرا گونه ات را روی گونه ام می گذاری؟
گونه ی خیست مثل آتش سوزان است!
مادر، من برای همیشه از تو خواهم بود!
ولی نباید هیچگاه، آه بکشی
تو بگریی
من هم با تو می گریم.
آه، بسیار خسته ام! - باید چشم بر بندم -
مادر ببین، فرشته مرا می بوسد!

برگردان: مسعود عثمانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *