+ - x
 » از همین شاعر
1 ترانه ی آب دریا
2 قصیده ی کبوتران تاریک
3 سبدها
4 غروب
5 رومئو پرنده است و ژولیت سنگ
6 کمانداران
7 ترانه ی شرقی
8 مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»
9 غزل بازار صبحگاهی
10 بدرود

 » بیشتر بخوانید...
 چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 امروز مرا چه شد چه دانم
 بی دل شده ام بهر دل تو
 تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
 یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی
 گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد
 انتخاب
 پیوند
 از سینه پاک کردم افکار فلسفی را

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۱

در انار عطرآگین
آسمانی متبلور هست.
هر دانه
ستاره یی است
هر پرده
غروبی.
آسمانی خشک و
گرفتار در چنگ سالیان.

انار پستانی را ماند
که زمانش پوستواری کرده است
تا نوکش به ستاره یی مبدل شود
که باغستان ها را
روشنی بخشد.
کندویی ست خُرد
که شان اش از ارغوان است:
مگسان عسل آن را
از دهان زنان پرداخته اند.
چون بترکد خنده ی هزاران لب را
رها خواهد کرد!

انار دلی را ماند
که بر کشتزارها می تپد،
دلی شریف و خوار شمار
که در آن، پرنده گان به خطر نمی افتند.
دلی که پوست اش
به سختی، همچون دل ماست،
اما به آن که سوراخ اش کند
عطر و خون فروردین را هِبِه می کند.

انار
گنج جَنّ سالخورده ی چمنزاران سرسبز است
که در جنگلی پرت افتاده
با پریزادی از آن نگهبانی می کند. -
جنّ سپید ریش
جامه یی عقیقی دارد.
انار گنجی است
که برگ های سبز درخت نگهبانی می کنند:
در اعماق، احجار گران بها
و در دل و اندرون، طلایی مبهم.

سنبله، نان است:
مسیح متجسد، زنده و مرده.

درخت زیتون
شور کار است و توانایی ست.

سیب میوه ی شهوت است
میوه - ابوالهول گناه.
چکاله ی قرن هاست
که تماس با شیطان را حفظ می کند.

نارنج
از اندوه پلید گل ها سخنی می گوید،
طلا و آتشی است که در پاکی سپید خویش
جانشین یکدیگر می شوند.

تاک پرستش شهوات است
که به تابستان منجمد می شود
و کلیسایش تعمید می دهد
تا از آن شراب مقدس بسازد.

شابلوط ها آرامش خانواد هاند.
به چیزهای گذشته می مانند.
هیمه های پیرند که ترک برمی دارند
و زائرانی را مانند
که راه گم کرده باشند.

بلوط شعر است،
صفای زمان های از کار رفته.
و به - پریده رنگ طلایی -
آرامش سازگاری ست.

انار اما، خون است
خون قدسی ملکوت،
خون زمین است
مجروح از سوزن سیلاب ها،
خون تند بادهاست که می آیند
از قله ی سختی که بر آن چنگ درافکنده اند،
خون اقیانوس برآسوده و
خون دریاچه ی خفته.
ماقبل تاریخ خونی که در رگ ما جاری ست
در آن است.
انگاره ی خون است
محبوس در حبابی سخت و ترش
که به شکلی مبهم
طرح دلی را دارد و هیاءت جمجمه ی انسانی را.
انار شکسته!
تو یکی شعله یی در دل شاخ و برگ،
خواهر جسمانی ونوسی
و خنده ی باغچه در باد!
پروانه گان به گرد تو جمع می آیند
چرا که آفتاب ات می پندارند،
و از هراس آن که بسوزند
کرمکان حقیر از تو دوری می گزینند.
تو نور حیاتی و
ماده گی، میان میوه ها.
ستاره یی روشن، که برق می زند
بر کناره ی جویبار عاشق.
چه قدر بی شباهتم به تو من
ای شهوت شراره افکن بر چمن!


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *