+ - x
 » از همین شاعر
1 هوای خاکستری
2 کودک مردنی
3 در کنال لورِلی

 » بیشتر بخوانید...
 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
 مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
 تا راه قلندری نپویی نشود
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
 باز کجا ساز سفر می کنی
 بگویم مثالی از این عشق سوزان
 بغضی ست در گلو که نمی ماندم به خواب
 زیر پیراهنت جای من است
 نگه دارد برهمن کار خود را
 تیک هی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

شهر و ده را مه فراگرفته است
حتا ابر سیاه هم خیال باریدن ندارد:
مرغابی های مزرعه خسته و خموش،
سرها زیر بالها،
گویی سنگ های بزرگ اند.

بله،
مادر بزرگ سرش تکان میخورد، خوابیده:
دختر دخترش هم دست زیر چانه
تا حالا چهاربار خمیازه کشیده است
حدس میزنم به آینده می اندیشد،
ببین،
زلفان زرد و بلندش را
که بر روی سینه اش می افتند.

خود من خواب آلود
پاهایم را روی همدیگر انداخته ام،
حتا حوصله ی خواندن شعرهایم را ندارم!

برگردان: مسعود عثمانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *