+ - x
 » از همین شاعر
1 هوای خاکستری
2 کودک مردنی
3 در کنال لورِلی

 » بیشتر بخوانید...
 هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
 نگاه تست شمشیر خدا داد
 ترا از آستان خود براندند
 پیرهن . ته می نشیند در تنت
 همای اوج سعادت به دام ما افتد
 تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
 بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
 زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب
 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

شهر و ده را مه فراگرفته است
حتا ابر سیاه هم خیال باریدن ندارد:
مرغابی های مزرعه خسته و خموش،
سرها زیر بالها،
گویی سنگ های بزرگ اند.

بله،
مادر بزرگ سرش تکان میخورد، خوابیده:
دختر دخترش هم دست زیر چانه
تا حالا چهاربار خمیازه کشیده است
حدس میزنم به آینده می اندیشد،
ببین،
زلفان زرد و بلندش را
که بر روی سینه اش می افتند.

خود من خواب آلود
پاهایم را روی همدیگر انداخته ام،
حتا حوصله ی خواندن شعرهایم را ندارم!

برگردان: مسعود عثمانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *