+ - x
 » از همین شاعر
1 هوای خاکستری
2 کودک مردنی
3 در کنال لورِلی

 » بیشتر بخوانید...
 ای گشته دلت چو سنگ خاره
 ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان
 کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
 من و تو کشت یزدان ، حاصل است این
 ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
 بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
 با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن
 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا
 آرزوی رفته

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

شهر و ده را مه فراگرفته است
حتا ابر سیاه هم خیال باریدن ندارد:
مرغابی های مزرعه خسته و خموش،
سرها زیر بالها،
گویی سنگ های بزرگ اند.

بله،
مادر بزرگ سرش تکان میخورد، خوابیده:
دختر دخترش هم دست زیر چانه
تا حالا چهاربار خمیازه کشیده است
حدس میزنم به آینده می اندیشد،
ببین،
زلفان زرد و بلندش را
که بر روی سینه اش می افتند.

خود من خواب آلود
پاهایم را روی همدیگر انداخته ام،
حتا حوصله ی خواندن شعرهایم را ندارم!

برگردان: مسعود عثمانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *