+ - x
 » از همین شاعر
1 در کنال لورِلی
2 هوای خاکستری
3 کودک مردنی

 » بیشتر بخوانید...
 مگردان روی خود ای دیده رویم
 نزیبد پرده فانوس دیگر شمع سودا را
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 تماس پای خورشید
 ای برده اختیارم تو اختیار مایی
 ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 گر بنخسبی شبی ای مه لقا
 اُحُد (3)
 با ارغنون شکسته

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

شهر و ده را مه فراگرفته است
حتا ابر سیاه هم خیال باریدن ندارد:
مرغابی های مزرعه خسته و خموش،
سرها زیر بالها،
گویی سنگ های بزرگ اند.

بله،
مادر بزرگ سرش تکان میخورد، خوابیده:
دختر دخترش هم دست زیر چانه
تا حالا چهاربار خمیازه کشیده است
حدس میزنم به آینده می اندیشد،
ببین،
زلفان زرد و بلندش را
که بر روی سینه اش می افتند.

خود من خواب آلود
پاهایم را روی همدیگر انداخته ام،
حتا حوصله ی خواندن شعرهایم را ندارم!

برگردان: مسعود عثمانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *