+ - x
 » از همین شاعر
1 در من دختر جوانی زندگی می کند

 » بیشتر بخوانید...
 پریا
 رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی
 در باد چون سنگ
 عشق باطله
 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
 هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
 زمانه کج روشان را به بر نکشید
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش
 امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
 دوبیتی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در من دختر جوانی زندگی می کند
که نمی خواهد بمیرد

دیریست نه من اویم و نه او من است
ولی از برکه ی چشمانم
در آینه به من می نگرد:
گوییا چیزی را می جوید
که دیگر نمی یابد.

او بجز من کسی را نمی شناسد تا بپرسد:
کجایند خواب هایم؟
و کجاست شادی بیست سالگی ام؟
کجایند لبخندهای معصومانه ام،
و آن شور و حال؟
و کجاست سرزمینی که قرار بود با هم کشف کنیم؟

سعی می کنم
چشمان روشن و درخشانش را بربندم
سعی می کنم
صدای پرسشگرش را در خود نگه دارم
اما موسیقی آرام و غمگینی را از درون می شنوم:
و صدای بارانی که به ملایمت
گله مندانه می بارد!

"آرزویت
کودکی نحیف و محکوم به مرگ بود،
پاکیزگی ات
هرچه بیشتر آموختی، کمتر شد
و شبی که واقعیت به قلبت راه یافت
دانه های نیک و بارور ات
در مقابل پلی سنگی به زمین ریختند

تو دخترانه در آرزوی داشتن یک کودک و شوهر بودی
و بدست آوردی
هرآنچه میخواستی
بجز همین دو تا
و تنها ماندی با هرآنچه بدست آورده بودی.

آنگاه به سرزمین خوابهای کودکی پناه بردی،
در حالیکه من
همین حوالی در دنیایی از سنگ سرگردانم

بدان که تو هنوز زنده یی
چون توانا هستی و شاد
و در گوشه یی از من
سایه وار به سر می بری
هر چند من رویاهایت را برای لقمه یی نان و خانه ای فروختم
و ترا به دردی کشاندم
که از خوشبختی حکایت می کند

حس کردن صدای تو
نجات منست
همچون امواجی در گردش خونِ من افسرده حال –
تو پشتیبان منی،
عمیق ترین تسلی خاطر و بی قراری من
تغییر ناپذیر من
در تمام سالهای پر از دگرگونی."

در من دختر جوانی زندگی می کند
که نمی خواهد بمیرد

پیش از اینکه خسته شوم
از باور اینکه من، زمانی او بوده ام
از برکه ی چشمانم
بدنبال چیزی که یافتنش خیلی وقتها مشکل است
در آینه به من می نگرد

برگردان: مسعود عثمانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *