+ - x
 » از همین شاعر
1 کودک مردنی
2 در کنال لورِلی
3 هوای خاکستری

 » بیشتر بخوانید...
 بخش هفدهم
 بیا کامروز شه را ما شکاریم
 دریاب که از روح جدا خواهی رفت
 اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند
 فریاد بی آوا
 نماز شام غریبان چو گریه آغازم
 باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
 دانی که شبان چه فتنه آغاز کند
 دود
 ز کاروان عدم ميرسد صدای جرس

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

لبخند کودکانه
چشمان خیال انگیزت
هر دو نمایانگر روح بزرگیست
که در تو می زیید

خیال من ترا با خود خواهد برد
به سرزمین های شمالی
در آنجا که گل خوش بوی خاطره ها
می روید

و من هرگز فراموش نخواهم کرد
آن یکشنبه ی آفتابی را
(با تو) در کنار لور ِلی*

*Loreley صخره ی بزرگیست بر رود راین، در آلمان.

برگردان: مسعود عثمانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *