+ - x
 » از همین شاعر
1 در کنال لورِلی
2 کودک مردنی
3 هوای خاکستری

 » بیشتر بخوانید...
 بگذار برگردم!
 خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 باز گردد عاقبت این در بلی
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

لبخند کودکانه
چشمان خیال انگیزت
هر دو نمایانگر روح بزرگیست
که در تو می زیید

خیال من ترا با خود خواهد برد
به سرزمین های شمالی
در آنجا که گل خوش بوی خاطره ها
می روید

و من هرگز فراموش نخواهم کرد
آن یکشنبه ی آفتابی را
(با تو) در کنار لور ِلی*

*Loreley صخره ی بزرگیست بر رود راین، در آلمان.

برگردان: مسعود عثمانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *