+ - x
 » از همین شاعر
1 اضطراب
2 شب برفی

 » بیشتر بخوانید...
 ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
 بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
 سبز و نغز و مغز
 بیا تا کار این امت بسازیم
 جز جانب دل به دل نیاییم
 به حق و حرمت آنک همگان را جانی
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم
 هست امروز آنچ می باید بلی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بر روی سنگ فرش خیابان
که برف سفید خوابیده بود
در نور ماهتاب شبانگاهی
لحظه ای دیدمت و فرار کردی

اسطبل بلوروار می درخشید
چنان زیبا که به افسانه می ماند
و نمای قصر همچون آسمانی سحرآمیز
خودنمایی میکرد

آستین چه خوشبخت بود
که دور دستان ترا می پوشاند
و دور زانوانت
ابریشم نرم از خوشی جیغ می کشید

بازدم ات
که به خوشبویی رُز است
مثل ابری سیمین
در فضای تاریک می پیچید

زیر پاهایت
برف آواز میخواند
و بر روی نرمی برف
سایه ی تو خودنمایی میکرد

دیدم چه عجولانه در کنار دیگری
بر روی فرش سپید
و آسمانی برف
سایه ات انتظار می کشید

آن دیگری... سایه ی من بود
و هیچگاه اینچنین اش ندیده بودم
گویا بیشتر از همیشه
دراز و نا آرام بود

چه با احتیاط
به تو نزدیک میشد
تا سیاهی خود را
با سایه ی لرزان تو پیوند زند

با هم چنان رشد کردند
که کانووا هم نقشی به زیبایی شان نمی توانست بتراشد
اما هردو با رفتن ماهتاب
گم شدند

و دوباره در شعرهایم
هردو را شاد دیدم
سایه ام بجای من
به خوشبختی دست یافته است.

برگردان: مسعود عثمانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *