+ - x
 » از همین شاعر
1 غراب
2 آنابل لی

 » بیشتر بخوانید...
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 شراب شعر چشمهای تو
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی
 ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
 شهر من
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 دانی که کجا جویی ما را به گه جستن
 مباد بشکند ای رودها غرور شما
 نیم گلباز و نی گل می فروشم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در روزگاران بسیار دور
در پادشاهی ای در کنار دریا
دوشیزه ای می زیست نامش انابل لی
او که تنهای تنها روزگار می گذرانید
فکری در سر نداشت
جز داشتن من در کنارش و من هم به هیچ قیمتی
از او دور نمی شدم

من کودک بودم او هم به اندازه من
در همین پادشاهی در کنار همین دریا
من و انابل لی من
به هم عشق می ورزیدیم بیش از همه
هیچ کس مثل ما نبود
چنان عشق که فرشته گان بالدار آسمان
حسادت کردند

و برای همین بود که آن سال ها
در شاه نشین کنار دریا
بادی وزید از میان یک ابر و منجمد کرد انابل لی مرا
خویشاوندانش آمدند و او را بردند
که بخوابانندش در گور

فرشته گان که عده ای از آن ها در آسمان شادنبودند
چشم دیدن ما را نداشتند
و این دلیلی بود(همه مردم میدانند، در این شهنشاهی واقع در کنار دریا)
که یک شب باد سردی از میان ابر آمد
و انابل لی مرا کشت.

عشق ما نیرومند تر از عشق بزرگ سالان بود
قویتر از عشق آنانی که از ما باهوش تر بودند
نه فرشته گان در اوج آسمان
نه جنیات در زیر دریا
برای لحظه ی نتوانستند روح مرا دور کنند
از روح زیبای انابل لی

مهتاب تا برای من رویای انابل لی را نیاورد سر نمی زند
و ستارگان پدید نمی آیند
تا حس نکنم چشمان براق و زیبای انابل لی را
و برای همین تمام شب ها در کنار محبوبم دراز می کشم
در کنار زندگی ام، در کنار نوعروسم
در گوری در کنار دریا
گوری در کنار دریایی که آوازخوان می گذرد

برگردان: مجیب مهرداد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *